حكيم زجاجى

300

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

هلاكو بفرمود گفتا برو * بياور ز گردون گردان گرو برو پيش مستعصم از گرد راه * بگويش كه فرزند در پيشگاه « 1 » روان كن تو اندرحرم شاد باش * ز رنج و غم و محنت آزاد باش 280 سليمان شد ، اين با خليفه بگفت * بفرمود با پور او از نهفت برون آمد و شد به درگاه شاه * سليمان برون برد يكسر سپاه سپاهى به بغداد يك تن نماند * اگر ماند پنهان شده ، خون فشاند دواتى همان روز كامد برون * سونجاق از او بود دل پر ز خون بفرمود از او بازپرداختن * نگونش به جايى درانداختن 285 دوم روز كآمد سليمان به‌در * به بادش بدادند شد پىسپر همان پور آن سرور خويش‌كام * كه بر جم شهش ( ؟ ) بد پدر كرده نام بكشتند با آن سران سربه‌سر * كسى را نبودست از آن [ خبر ] سليمان يكى مرد بد پاك‌زاد * هنرمند و پردانش و دين‌وداد روان خاطرى داشت مانند آب * سؤال ورا كس ندادى جواب 290 بسى داشت از كار شاهان به ياد * چو روزش درآمد . . . به موصل فرستاد شاه زمن * به نزديك لؤلؤ اسيران دو تن اگر بخردى پند از اين‌جاى گير * ز باد هوا ، دهر چون ناى گير مراعى شرف ( ؟ ) آن‌كه در كار بود * شهاب ( ؟ ) او كه از . . . به لابه زبان را بياراستند * ز شاه جهانبان امان خواستند 295 به جان ز انجل ايشان امان يافتند * به رفتن « 2 » برش تيز بشتافتند برفتند بيرون ، جگر پر [ ز ] سوز * كسانىكه بودند [ گيتىفروز ] ببردند شحنه سوى خان « 3 » خويش * خريدند يكسر به زر جان خويش دگر دانشومند ما اركون ( ؟ ) * ز بغداد رفتند يك‌يك برون [ ز بغداد ] يك نيمه مردم نماند * بر آن ماندگان آسمان خون فشاند « 4 » 300 از آن كار مستعصم آگاه شد * سراسيمه از بخت گمراه شد چو دانست دانا كه كارى نماند * گل دولتش را بهارى نماند

--> ( 1 ) را پيش و تباه ( 2 ) برفتند ( 3 ) خيل ( 4 ) ماند